X
تبلیغات
دختر دهاتی پسر روستایی

دختر دهاتی پسر روستایی

روز زن و روز مادر

با سلام به همه دوستان و عزیزان گلم

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل
صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)
و هفته ی بزرگداشت مقام زن و روز مادر
را به همه مادران تبریک و تهنیت میگوئیم . . .

 

سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر
قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم مبارک باد . . .

پیشاپیش روز مادر و روز زن رو به تمامی مادران و تمامی زنان  تبریک عرض میکنم

البته به خواهر گل و عزیزم  تناز خانوم و مادر مهربونشون

و تمامی کسانی  که به ما سر میزنن

موفق باشین

بانوان محترم و مادران عزیز و گرامی  روزتون مبارک

+ نوشته شده در  90/03/01ساعت 21:56  توسط محمد  | 

مرگ

مرگ 

---- (برای امدنت لحظه شماری میکنم .شاید دردهایم در زندگی را پایانی باشد)

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است!



از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد: خنده را از لب ها میزداید شادمانی را از دل می برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذارند .

زندگانی از مرگ جدایی نا پذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود نخواهد داشت. از بزگترین ستاره ی آسمان تا کوچکترین ذره ی روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگ ها ، گیاه ها ، جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند ، زمین لاابالیانه گردش می کند؛ طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگی را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می نماید ، نسیم می وزد، گل ها هوا را خوشبو می گردانند ، پرندگان نغمه سرایی می کنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند. آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کند ...

مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد ، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند ، تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناه شکنجه نمی شود ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند. چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد را نمی بینند ، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. بهترین پناهی است برای دردها ، غم ها ، رنج ها و بیدادگری های زندگانی. آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود. همه این جنگ و جدال ها ، کشتارها ، درندگی ها ، کشمکش ها و خودستایی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرد تگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد .
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیعت نفرین می فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی شد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده ، سرچشمه مهربانی خشک شده ، سردی ، تاریکی و زشتی گریبانگیر می گردد اوست که چاره می بخشد ، اوست که اندام خمیده ، سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد .



ای مرگ !
تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آن را از دوش برمی داری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سرو سامان می دهی تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی دیده سرشگبار را خشک می گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طولانی در آغوش کشیده نوازش می کنی و می خواباند، تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده و در گرداب سهمناک پرتاب می کنی ، تو هستی که به دون پروری ، فرومایگی ، خود پسندی ، چشم تنگی و آز آدمیان خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته !! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل های پژمرده می باشی ، تو دریچه امید به روی ناامیدان باز می کنی ، تو کاروان خسته و درمانده زندگانی مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ....

اما ایکاش می شد آن هنگام که خواست مرد !!!! آری ای کاش این چنین بود اما افسوس که در زنجیز ناگسسنتی تقدیر اسیری بیش نیستیم و آن هنگام که از درد می سوزیم هیچ جز سوختن و ساختن نمی توان کرد .........

+ نوشته شده در  90/02/30ساعت 21:51  توسط محمد  | 

جملاتی از دکتر شریعتی

 

ا دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !. .. چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که : خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد 

 

یه جمله از دکتر علی شریعتی:من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر ومادرم دوست دارم چون انها از روی عشق وعلاقه  میرقصند ولی پدر ومادرم از روی عادت نماز میخوانند..!

+ نوشته شده در  90/02/30ساعت 21:44  توسط محمد  | 

نوش داروی عشق

بنام مهربان بی همتا 

من آموخته ام که برای زخم پهلویم برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم وزخم در پهلو وتیر درگردن،خوشتر تاطلب نوشدارو از ناکسان وکسان.زیرا درد است که مرد میزاید وزخم است که انسان می آفریند.

پدرم میگوید : قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.

پس زخمهایت را گرامی دار. زخمهای کوچک رانوشدارویی اندک بس است تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوش دارویی شگفت بخواهد

وهیچ نوشدارویی شگفت تر از عشق نیست. ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست .

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است ومعجزه گر اما نگفته بود او که نوشدارو دارد، دستهایش این همه از نمک عشق پر است ونگفته بود که عشق چقدر نمکین است  ونگفته بود که او هر که را دوست تر داردبر زخمش از نمک عشق بیشتر میپاشد!

زخمی بر پهلویم است وخون میچکد وخدا نمک می پاشد. من پیچ میخورم وتاب میخورم ودیگران گمانشان که میرقصم!

من این پیچ وتاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم میآورم که سنگ نیستم،چوب نیستم خشت وخاک نیستم که انسانم...

پدرم گفته است از جانت دست بردار، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود واگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و

عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت

+ نوشته شده در  90/02/04ساعت 22:36  توسط محمد  | 

هیچ کس دلش برای آسمان تنگ نمی شود

بلندترین نقطه ی خانه امان ایستاده ام و می خواهم شهر را نظاره کنم . هر چند سمت چپ را نمی توانم ببینم ، آخر بلندترین نقطه ی خانه ی هم سایه در حد چند ده ملیونی از خانه ی ما بالاتر است
تا الآن روی من را سایه ای خنک پبپوشاند -بگذار اینگونه نگاه کنم-
هرچند همیشه گفته ام که خانه همسایه بلندتر است و باید نور ،گرما و آفتاب بیشتری را داشته باشد ولی چرا از سهم آفتاب ما؟!...
گاهی در شهر دلم نیز به بلند ترین نقطه ی خانه ی آرزوهایم که می روم ،می دانم نمی توانم همه جا راببینم آنجا هم خانه ی همسایه در حد چند ده ملیونی بلند تر است آخر مگر برای رسیدن به آرزوی خود می شود آرزوهای دیگران را ندیده گرفت....؟
لب پشت بام نشستم. نمی ترسم، نه از بلندی ، نه از ....
پدرم می گوید مراقب باش
با تمام این حرفها خوشحالم که هنوز می توانم از بلند ترین نقطه ی خانه امان هم نگرانی را از صدای پدرم بشنوم ، هم بوی یاس های سفیدی را که مادرم هر روز صبح با اشتیاق آب می دهد استشمام کنم و هم لبخند زیبای خواهرم را ببینم و از ته دل بگویم خدایا دوستت دارم
هرچند...دلم...دلم خیلی گرفته
و می ترسم
وقتی پشت سرم را می نگرم ، یا روبه رویم را ،
و یا لحظاتی را که از بلندای ذهنم نظاره می کنم
هرکسی سرگرم دنبال کردن رد پاهای دیگری است ، این همه آدم و این همه رد پا و این همه سر گرمی ، انگار جای "در" یی میان این همه "سر گرمی" خالی است
......هیچ کس دلش برای آسمان تنگ نمی شود
حتی او ....
واژه ها را یکی یکی به هم گره می زنم ، شاید جمله ای بیابم که از دلتنگیم بکاهد
خدا اینجاست.......
بغضم را شکست
آخر کنارم بود وقتی می دیدم آنچه را دوست داشتم ببینم
وقتی شنیدم آنچه را که دوست داشتم بشنوم
وقتی دلسپردم به آنکس که مرا به او رساند
وقتی دیدم و شنیدم آنچه را که خورد شدم لابه لای لحظاتش
و و قتی ....
وقتی عشقم زبانه می کشید ومن می بایست دل می بریدم
وحال که می خواهم بروم
و برای دوستانم نگرانم
حتی برای آنها که نگران من نیستند
وحال ....
خدا هنوز اینجاست......
تنها جمله ای که مرا آرام می کند
و بغضم را می شکند

+ نوشته شده در  90/01/31ساعت 13:31  توسط تناز  |